رادینرادین، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره

رادین عشق زندگی

2 روز مونده......

اخ جون فقط فقط 2 روز مونده منم تا جایی که میتونم شیطونی میکنم همه از دستم کلافه شدن اصلا هم نمیخوابم امروز بعد از ظهر ساعت 1:30 خوابیدم و 2 بیدار شدم بعدش همش خوابم میامد اما اصلا نمیخوابیدم خوب دلم نمیخواست بخوابم دوست داشتم تا میتوونم شیطونی کنم...... اینجام یه سری عکس از شیطونیام براتون میزارم و یه سری هم توی ادامه مطلب... در حال تلاش برای برداشتن کیف دوربین بالاخره موفق شدم اینم یه نمونه از شیطونیامه که کتاب حموممو پاره کردم.... بقیه عکسام تو ادامه مطلب..... عاشق اینم که برم در ماشین لباس شویی رو باز کنم و ببندم خوب مگه چیه دوست دارم اسباب بازیامو بخورم ...
15 مرداد 1391

3 روز

اخ جونمی جون فقط فقط 3 روز مونده خیلی خوش حالم و بی صبرانه منتظر بعد ماه رمضونم که خاله جونم از سفر برگرده تا یه تولد بزرگ بگیرم و کلی خوش بگذرونم و برای مهمونامون شیرین کاری کنم ...
14 مرداد 1391

4روز

فقط 4 روز دیگه مونده تا تولدم...دیگه دارم برای خودم مردی میشم خوشحالم از اینکه بزرگ شدم اینروزا همش دوست دارم با همه حرف بزنم و کلی شیطونی کنم عاشق دد رفتنم تا میبینم یکی لباس بیرون تنشه میگم دد دد که منو ببره بیرون بگردم و تفریح کنم یه چیزی که میزارن رو میز میرم طرف اون ظرف و میخوام برش دارم همه چیو باید از جلو دستم بردارن که نندازم بشکونمش خلاصه کلی دارم شیطون میشم خوب چون دیگه دارم 1 ساله میشم دیگه..... ...
13 مرداد 1391

رادینی در پارک در 11 ماهگی و 25 روزگی

امروز با مامانی و خاله فائضه و خاله نسیم رفتیم پارک دم خونمون منم کلی سرسره بازی کردم و کلی خوش گذشت یه چنتا عکسم براتون میزارم اینجا مامانی داره برام نانای میخوونه منم نانای گردم و دس دسی کردم ...
13 مرداد 1391

5 روز

دیگه چیزی نمونده به تولدم، فریناز واسه 2دوشنبه ساعت 5 آتلیه وقت گرفته که با هم بریم عکس تولد بگیریم می خوام کلی لباس خوشگل ببرم و با همشون عکس بگیرم البته اگه حال داشته باشم 3 شنبه صبح هم که باید برم واکسن 1 سالگیمو بزنم. فعلا می خوام برم بخوابم تا فردا                                                                 ...
12 مرداد 1391

6 روز دیگه

چیزی به تولد گل پسرم نمونده کمتر از به هفته با اینکه قرار نیست توی ماه رمضان تولد مفصل بگیرم اما استرس دارم، قراره شب تولدش یه کیک بگیریم و خودمون و مامان بزرگ ها و پدر بزرگ ها و خاله و دایی و عمه و عمو باشن اما توی شهریور وقتی خاله فایزه از سفر اومد یه تولد حسابی بگیریم تا خدا چی بخواد . گل پسرم این روزها سعی می کنم هر روز از شیرین کاری هات عکی بذارم تا بعد ها بدونی چه به روز من می آوردی قربونش برم الهی                                        &nb...
11 مرداد 1391

7 روز

سلام سلام آخ جون فقط یه توچولو تا تولدم مونده . من تو این روزها تا می تونم آتیش می سوزونم بیچاره فریناز خسته شده از دستم، مامان آزیتا هم از دستم کمر درد گرفته خوب چیکار کنم می خواهم راه بیفتم چند تا عکس می ذارم خودتون قضاوت کنید... وای یادم رفت بگم من دیشب ساعت 12 خوابیدم و تا ساعت 6 صبح صدام در نیومد انقدر آقا بودم که فریناز تعجب کرده بود و هی بهم سر می زد و فکر می کرد یه چیزیم شده که صدام در نمی یاد شاید دارم مرد می شم ...                                    ...
10 مرداد 1391

8 روز

فقط 8 روز... آخ جون فقط 8 روز دیگه تا تولدم مونده، خیلی دلم می خواد زودتر تولدم بشه ببینم فریناز و مهدی واسه گل پسر یکی یدونشون چه می کنن!!! خیلی هم دوست دارم زودتر بزرگ شم راستی چند روز دارم سعی می کنم بایستم مدام میز و مبل و دیوار و می گیرم و بلند می شم بالاخره امروز حدود 2 ثانیه روی پای خودم ایستادم بدون تکیه به جایی دارم تمرین می کنم تا روز تولدم چند تا قدم راه برم. به افتخار خودم بزن دست قشنگ روووووووووو ...
9 مرداد 1391